کلنگ آباد

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شب نوشت های یک کلنگ از نوع بدون سانسور!

آخرین مطالب

۹ مطلب با موضوع «خاطرات خاص» ثبت شده است

خواهرم پرستاره و قبلا خیلی ذکر خیرش شد در این وبلاگ!

چون خیلی خیلی کمک کرد بهم ، دوس داشتم وقتی گرفتاری هام تموم شد براش یه 206 بخرم . 

هفته پیش خرید و من یکی از آرزوهام دفن شد.....

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۲
کلنگ سرسخت

یه سری آدما هستن خودشون تو زندگیشون هیچ کار بزرگی_تاکید میکنم "هیچ کار بزرگی"_ انجام ندادن اما به محض این که شما تصمیم بگیرین متفاوت باشین و متفاوت زندگی کنید نه تنها بی تفاوت نمی شینن بلکه دست به هر کاری هم میزنن تا شما هم نتونین موفق بشین چون اگه شما موفق بشین اونا دیگه نمی تونن خودشونو و کاراشونو توجیه کنن.

در روی یه پاشنه نمی چرخه همیشه و من هم این روزا رو یادم نمیره،

روزی که موفقیت هامو جشن میگیرم اون آدم ها رو هم دعوت می کنم تا باشن و ببینن و بفهمن که دنیا چه خبره و به خودشون بیان.

دوستان 

خوانندگان گرامی!

عزیزان! 

برای خاطر دیگران زندگی نکنید، شما یک بار بیشتر زندگی نمی کنید پس به هر چی اعتقاد دارین واسه دل خودتون زندگی کنید و نترسید.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۱۴
کلنگ سرسخت

دو سال پیش در همچین روزی با یکی از پدیده های زندگیم آشنا شدم که تاثیر زیادی در روح و روان سه سال اخیرم گذاشت. 

منظورم دوس دخترمه 

تلگرامی بود و از قبل تر همو میشناختیم. 

مطلقه بود و سعی کردم هر کاری که از دستم برمیاد واسش انجام بدم. 

بهم گفت با رفتنش نابود می شم ، بهم گفت عشق چیز بی خودیه ، بهم گفت همه مردا میخان سوار زنا بشن . 

من این جا وایسادم ، نمیگم غرورم لگدمال نشد، نمیگم درد نکشیدم، نمیگم افسردگی نکشیدم ، نمیگم هیچی نشد ولی به جرات میگم :

" لعنتی من وایسادم همین جا و زنده ام ، قوی تر از قبل ، هر چی که اتفاق افتاد برام درس عبرت شد

نمیگم از زنا متنفر نشدم ، نمیگم حالم از خودم و بی عرضگیم بهم نخورد ، هیچ کدوم از این چیزا رو ادعا نمیکنم. 

ولی وایسادم این جا و با قدرت میگم که کسی مثل من رو پیدا نمیکنی ، ممنونم ازت که بهم ارزش واقعیمو نشون دادی!

مرسی ازت بابت همه چی!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۳
کلنگ سرسخت

خب سلام خدمت همه کلنگ بازهای عزیز که قلبشون به عشق کلنگشون می تپه 

آقایون و خانوما خصوصا غزل با معرفت و مریم گمشده و اون یکی مریم نامرئی که می خونه ولی نظر نمیده ! عرض ادب دارم خدمت همه تون!

چند وقت پیش دکتر ..... اومد دفترم و نشستیم به صحبت کردن. یکی از دلایل نرفتن من به خارج و فکر نکردن به این مساله همین حضور دکتر ... در ایران بود که مثل شیر وایساده و فقط خیر ازش ساطع می شه!

بهش گفتم چرا تا به حال نرفتی؟! 

خیلی ساده جواب داد گفت چون فکر می کردم درست میشه و درست نشد و قرار هم نیست درست بشه!

پرسیدم با این وضع توصیه تون چیه ؟

گفت توصیه میکنم هر کس که میتونه " حتما" بره!

همین جای قضیه حجت بر من تموم شد و فهمیدم عمری به خیال واهی خودم رو معطل کردم!

از طرفی فروردین ماه که با مهندس.... صحبت می کردم تاکید شدیدی می کرد که احمق جان! تو تک پسری تا قبل از این که مثل من بدبخت بشی و گیر یه قرون دو زار تو این جامعه بیفتی جل و پلاست رو جمع کن و در رو! واینسا که یه روز هم اگه وایسی باختی!

از اون ور قضیه یک سال بود که حامد بهم میگفت که کلنگ نمون چون اگه بمونی این جا به سرنوشت من گرفتار میشی و گاوت زایدس! 

هی می گفتن و هی تو کتم نمیرفت!

ولی جوری بهم الهام شده باید برم که حد نداشت!

منتها یه سوال که واسم وجود داشت اینه که چرا امثال علیرضا شیری یا سهیل رضایی از این مملکت نمیرن و من در مقایسه با اینا کی هستم که بخام این قدر خودخواه باشم ؟

به همین نیت کوبیدم رفتم تهران و نمایشگاه کتاب تا دو نفر رو زیارت کنم. یکی سهیل رضایی و یکی نفیسه معتکف! 

دومی حرف آخرشو اول زد و گفت که حتما هر چی زودتر برم و شک نکنم!

اولی هم گفت که خودش هم داره به رفتن فکر می کنه و کلی حرف های دیگه که غیرقابل وصفه بیانش! 

وقتی ازش خواستم برام چند خط یادداشت بنویسه این رو نوشت :

" هیچ جمله ای وجود ندارد که منتقل کننده خرد کل هستی باشد 
همه جای دنیا هم بهشت دارد هم جهنم ، مهم مسافر است که ویزای کدام یک را گرفته است و این ویزا یعنی شرایط درونی ما" 


تصمیم رو گرفتم جوری زندگی کنم که انگار آخرین روزای زندگیمه! 

به جرات میگم بهترین نمایشگاه کتاب عمرم بود. 

فرآیند مهاجرت شروع شد.....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۱۲
کلنگ سرسخت

دلم گرفته ای خدددا 

یه وقتایی میاد تو زندگی هر آدمی که هر کاری می کنه باز هم تنهاس و حس تنهایی داره ، نه به خاطر این که تنها زندگی می کنه ، نه به خاطر این که مشکل داره ، نه به خاطر این که تهش می فهمه باید از مفهومی به اسم " پستان مادر" جدا باشه و این واقعیت سهمگین که هر بلایی سرت بیاد مقصرش خودت هستی و نمی تونی یقه دیگری رو بگیری .

گاهی وقتا دلم میخاد بخابم و وقتی بیدار شدم ببینم کنار بخاری خونه مون بیدار شدم و داره برف میباره، ببینم مادربزرگم بالا سرم نشسته و بالاسرم اسپند دود می کنه .

دلم تنگ شده واسه وقتی که پسرعمه ام نمرده بود و زیر درخت توت با هم بازی می کردیم ، دلم تنگ همون روزایی شده که ازشون بیزار بودم. 

دلم تنگ شده واسه هر چیزی که یادی از روزگار معصومیت خودم رو داشته!

چه میدونستم این قدر قراره به غل و غش های کوفتی بسته بشم که نتونم از جام جم بخورم!

فشار مالی این روزها که داره خردم می کنه به کنار ، با این مساله مواجهم که کسی نمی دونه دارم چه فشاری رو تحمل می کنم و دم نمیزنم. 

هر لحظه فکر می کنم یه روز این آتش فشان درونم فعال بشه و بیرون بریزه می سوزم و می سوزانم ولی مدام خویشتن داری می کنم. 

بارها گفتم و تکرار کردم که اگه خواهرم نبود واقعا معلوم نمیشد من سرنوشتم چی میشد و تو این بحر پریشان اجتماع به کدوم یک از دو راه الکل یا مواد پناه می بردم ولی خب اون که قرار نیست من رو همه جا دریابه و همه جا دنبالم باشه !

من هم به هر حال این روزا رو پشت سر می گذارم و می گذرونم چون میدونم چند قدم بیشتر باقی نمانده و همیشه یک راند دیگه مبارزه می کنم. ولی خب دیگه

روزی که این وبلاگ رو راه می نداختم فکر هم نمی کردم که روزی این وبلاگ بشه جایی که اشکام و بغض هام و حسرت هام توش نوشته بشه. 

فکر می کردم تهش جایی باشه که یه نفر به اسم کلنگ ادارش کنه با خاطرات کلنگیش. 

ولی نه ، نشد!

خیلی چیزا با خیلی کسا جور در نمیان!

بی خیال 

بی خیال 

اینم می گذره 

اینو گوش بدین تا ابراز همدردیتون تکمیل بشه !

مینای دل بانو هایده 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۶
کلنگ سرسخت

امروز شال و کلاه کردیم با یک فقره از دوستان زدیم رفتیم آلاشت زادگاه رضا شاه!

باورتون شاید نشه ولی انقدر زیباس مسیر که حد نداره ، انقدری قشنگ هست که آدم در جا  و "خشک خشک" ارضا میشه!

برای رفتن به آلاشت اول باید برین سواد کوه و زیرآب از اون جا هم می پیچین میرین سمت راست و جاده رو تا تهش باید برین! جایی بالاتر از ابرا با عنوان موضوع مردم شناسی می تونید خونه رضا شاه رو ببینید.

رضا شاهی که اگه نبود ایرانی باقی نمونده بود ، رضا شاهی که مملکت رو از حلق شوروری و انگلیس و کوفت  و زهرمار کشید بیرون و با دست خالی تونست راه آهن ، جاده و .... بسازه. 

تاریخ رو هر قدر هم تحریف کنن نمی تونن از یاد مردم سواد کوه پاک کنند که کارخانه ذوب آهن با هشت هزارنفر کارگر رو چه کسی راه انداخت و هزار تا چیز دیگه!

امروز در سرتاسر مسیر رنگ فقر به رنگ سبز و نارنجی طبیعت فوق العاده آلاشت پاشیده شده بود. 

در آخر کار براتون چند تا عکس میزارم تا بخونید و بفهمید کی به کیه!

آلاشت سه


طبیعت بسیار زیبای جاده آلاشت !

جاده آلاشت

 این جا هم شاهد این هستیم که بالاتر از ابرا داریم می ریم و اصلا هیچی دیده نمیشه!


و سر انجام این هم خانه رضا شاه!


و این هم یک نیم صفحه از کتاب پاسخ به تاریخ نوشته محمدرضا پهلوی درباره پدرش! 

قضاوت با خود شما!

پاسخ به تاریخ

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۹
کلنگ سرسخت

آخرین بار که اومد از عروسی یه راست اومده بود  نه حرفی نه چیز یهو اومد تو بغلم و شروع کرد به بوسیدن من.

نمی دونستم چیکار کنم و نمی دوستم چی باید بگم فقط ته دلم آشوب بود که یه چیزی جور نیست

نه به اون یک هفته که کلا با هم حرف نزده بودیم نه به این اومدن این جوری! 

از اول می دونستم اعصاب نداره و من هم هیچ وقت برام اهمیت نداشت چون می دونستم اون عوضی چه بلایی سر این بدبخت آورده که از این دخت بیچاره هیچی جز یه اعصاب داغون نمونده!

با این که همه اینا رو می دونستم هیچ وقت نمی تونستم بعدا که دوسش داشتم در برابر بودنش مقاومت کنم ، مثل موم تو دستش بودم. 

هر کاری کردم خوشحالش کنم نشد، هر کاری که سعی کردم نشد!

به خدانشونه پایان یک رابطه همینه که پسره نتونه دختره رو خوشحال کنه بقیه علائم همش کشکه!

نمی دونم از ساعت چند تا ساعت چند  نشستم پای حرف فقط میدونم سیگار پشت سیگار بود و دیوانه وار اشک می ریختیم!

وقتی که صبح شد برای همیشه تموم شد! 

به همین راحتی !

جورری که انگار هیچ وقت ندیده بودمش 


تقریبا همین موقع ها بود یک یا چند سال قبل تر....




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۹
کلنگ سرسخت

اوس کریم که کاملا از همه چی باخبره و ملتفته من چیکاره حسن مملکتم ، شما هم بد نیست ملتف باشید که کلنگتون حسابی فوتبالیه 

البته مثله این شاسکولای بدبخت که اسیر کفش رونالدو و شخمهای مسی هستن نه ها! 

من فوتبال رو از کوچه آسفالت  محله مون شروع کردم و با زمین خاکی  محله همسایه ادامه دادم و تهش هم  یه مدت رو چمن بازی میکردم  و همیشه هم مدافع بودم!  لازم به ذکره که یکی از بازیکنای سابق استقلال هم همکلاسی من بود و از همون موقع هم هر وقت تیکنیک میریخت با تکل دهنشو سرویس می کردم نمی دونستم که بعدا همین داداشه سر از استقلال درمیاره!

بگذریم ...

علی ای حال یه مدت سر از سالن فوتسال درآوردم ولی خب جز حاشیه ایجاد کردن و بازی حریف رو خراب کردن هنر خاصی نداشتم!  همون حیض و بیض بودیم که  یه خرس 200 کیلویی تو زمین به ما یه تنه زد و منم رو دستم افتادم و.......

از بقیه داستان سفر به سرزمین لیدی گاگا همینو بدونید که بعد از اون داستان دیگه دنبال هیچ چیز گرد و بیضوی شکلی ندیدم! ( اگه ذهنتون به جاهای بد میره همین جا لایک نشون میدم بهش :دی )

یه مدت هم که دوران بیخود دبیرستان ما رو که از قضا خیلی هم خوش اخلاق نبودیم گذاشتن سرپرست تیم کلاس! سرپرست همزمان کار تدارکات، سرمربیگری  و حمالی رو به نحو احسن باید انجام میداد ، منم 6 نفر رو آماده کردم و فرستادم تو ، بازی اول رو برنده بیرون اومدیم  منتهای مراتب از بس فحش دادم و به داور گیر دادم و بازی رو متوقف کردم یه جلسه محروم شدم ......و بازی دوم رو که با سوم ها بود دو صفر بازنده بیرون اومدیم ...

هیچ چاره ای نبود جز بردن بازی سوم واسه این که صعود کنیم به مرحله بعد!

بازی سوم با بچه های دوم بود و تیم خیلی گولاخی هم بودن  در حدی که یادمه یکی از بازیکناشون اون موقع تو استقلال اهواز لیگ برتری نیمکت نشین بود! 

 ما هم  که هافبک نداشتیم کلا گفتیم دفاعی بازی کنید  و به هیچ کس هم رحم نکنید و حتی اگه منم اومدم تو زمین حق دارین روم تکل بزنین! 

علی القاعده فکر میکردم با این ضد فوتبال بشه تیکی تاکای اونا رو خفه کرد و بازی رو یه جوری کشوند به پنالتی و حوادث!

منتهای مراتب یکی از بچه ها همون اواسط بازی اخراج شد و حرص و جوش های من و فحش دادن بچه ها همان شد و درگیر شدن مجدد با داور همان و سه بر صفر بازنده شدن تیم ما همان!

از رزومه مربیگری بنده که بگذریم خواستم بگم که من فوتبال رو اون جوری یاد گرفتم و اهل سوسول بازی و این چیزا هم تو فوتبال نیستم و فوتبال علی پروینی بیشتر به مذاقم خوش میاد تا فانتزی بازیای  رونالدو یا مسی! 

اون موقع که پایان رافت سیبیلو گل میزد واسه پرسپولیس من هم بالش شوت میکردم تو خونه و واسه آبجی استقلالیم کری می خوندم و نفسشو میگرفتم !

----------

یه رفیقی داشتم به اسم عباس 

این عباس استقلالی دو آتیشه بود، جوری که فکر کنم خون تورگ هاش هم آبی کرده بود یا مثلا وقتی می شاشید یحتملا ادرارش هم آبی بود! 

واسه دربی این بشر گیر داد که کلنگ پاشو بیا بریم کافه و فوتبال ببینیم! 

از شانس نگو اون روز کلا پرسپولیسی ها اون جا بودن و به تعداد تخم های روزانه یک مرغ هم اون جا استقلالی پیدا نمیشد، عباسم ساکت نشسته بود و هر بار که پرسپولیس گل میزد میدیدم ساکت تر میشد و وقتی استقلال گل میزد از ترس پرسپولیسی ها شخم نمی کرد خوشحالی هم کنه! 

پرسپولیس که گل 4 ام رو زد یهو دیدم عباس هم تو اون شلوغی خوشی پرسپولیسی ها قاطیشون شده و داره می رقصه و خلاصه فلنگ رو میبنده! 

بعدا که بهش گفتم چاقال این چه کاری بود کردی گفت "تقیه "بود!

نمردیم و معنی تقیه رو هم فهمیدم!

:دی

و من الله توفیق

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۶
کلنگ سرسخت
داشتم به صدای بانوی دو جهان لانا دل ری گوش می کردم با صوت حزین سالواتوره  
و  یه گشتی هم تو بلاگ ها میزدم دیدم یه خانوم ایرانی ساکن کانادا یه چیزایی در مورد  کارگروهی در کانادا گذاشته بدم نیومد اولین تجربه رویارویی خودم با تیم ورک ایرانی رو هم بگم :
وقتی اول ابتدایی رفتیم تو اون مدرسه پیزوری تیم ورک واقعی رو در  اون کلاس سومی هایی دیدم که ما رو به صورت کاملا خودجوش و در قالب کارگروهی کتک زدن. بقیشم مسخره بازیه 
والسلام

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۰۶
کلنگ سرسخت