کلنگ آباد

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شب نوشت های یک کلنگ از نوع بدون سانسور!

۲۰ مطلب با موضوع «خاطرات خاص» ثبت شده است

برای اولین بار تو 5 سال رانندگی کردنم جریمه شدم!

جریمه سر چی؟ 

سر پارک زیر تابلوی "حمل با جرثقیل!" 


افسرش خیلی مودب بود و  با احترام رفتار کردم و چک و چونه هم نزدم. 

دستش درد نکنه 15 تومن بیشتر ننوشت!

عبرت بشه که زیر تابلوی حمل با چرثقیل پارک نکنم! 

اگه ماشین رو می بردن خیلی دردسر درست میشد برام  و یه نفر علاف می خاست که پیگیر آزادی ماشین بشه حالا

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۷:۳۴
کلنگ سرسخت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۵:۵۶
کلنگ سرسخت
شنیدین که میگن گفتن "دوستت دارم " به بعضی از آدما شجاعت زیادی رو می طلبه ؟ 
به همون نسبت گفتن "دوستت ندارم" به بعضی از آدما شجاعت خیلی خیلی بیشتری رو می طلبه! باور کنید!
فرض کنید با یکی آشنا شدین فقط و فقط فکر و ذکرتون سکسه و به چیزی جز این فکر نمی کنید بعد ازتون بپرسه چقدر منو دوس داری؟ بگی هیچی!
یا بگی انقدر که با هم بخوابیم و فردا بزنیم به چاک!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۷:۵۱
کلنگ سرسخت

دیشب مهمون بهروز بودیم ،  خونه اش دعوت مون کرد و با  مهشید و آیدا و زهرا رفتیم. 

بهروز 60 سالشه ولی خیلی سر حاله . کلی صحبت کردیم و بحث شد. 

برای اولین بار فهمیدم که بهروز نقاشی  کار می کنه  و بسیار هنرمند قابلی هم هست. از خوب بودن این بشر هر چی بگم براتون باورتون نمیشه. 

یعنی شما 90% صفات خوب انسانی رو در یک نفر جمع کنید و بزارین که باشه و جلوتون راه بره میشه این بشر! 

بسیار جنتلمن و همچنین دنیا دیده اس ایشون. 

نمیدونم چرا تنهاس و احتمالا هرگز هم ازش نخواهم پرسید چون دور از ادبه ولی دیروز یه چیزی گفت که لال شدم و یک ساعتی سکوت کردم. 

عکسای مادرش و پدرش رو کشیده بود و نشونمون داد و گفت سال هاس بهشون نگاه نکرده چون هر وقت که بهشون نگاه میکنه دل تنگی شدیدی پیدا می کنه و غرق میشه تو خاطرات....

*****

مامان و بابا مهمونم هستن و اومدن پیشم. خیلی خیلی تلاش میکنم بهشون خوش بگذره واقعا خاموش شدن چراغ حیات رو در صورتشون دارم میبینم و از فردای بدون اونا می ترسم. جدا می ترسم. به حدی که دارم الان تو دفترم و پشت سیستم اشک می ریزم و چند تا دستمال کاغذی رو خیس کردم. 

راستش بهروز هم بچه آخر خانواده اش بوده مثله من ، همه بچه ها هم پراکنده ان و یکی تگزاس و کانادا و آلمان و ... هستن. این آخرین بچه بود که وایساد موند و با دست خودش پدر  و مادرش رو خاک کرد و دیگه هم 2 بار بیشتر سر خاکشون نرفت. 

راستش ما همه مون میراث دار چیزی هستیم، چیزی بیشتر از ژن ، ما چیزی بیشتر از میمون هستیم ، ما واقعا میراث دار داستان ها و خاطرات و باورها و عقاید ده نسل قبل تر از خودمون هستیم . بچه ها حیات خیلی پریشیوس و ارزشمنده ،واقعا باید بهش احترام گذاشت و قدر دونست. دلم نمیاد حتی سوسک ها رو هم بکشم چون فکر می کنم سلب حق حیات از اون ها هم کار جالبی نیست. 

راستش من هیچ وقت ظاهرا آدم احساساتی نبودم و کمتر کسی اشک های منو دیده ولی میخام براتون بگم که کیا اشک منو دیدن  چون به طرز غریبی شما ها رو تو زندگی خودم غریبه نمی دونم....

اولین باری که عمیقا گریه کردم وقتی بودکه خواهرزاده هام فوت شدن و دو تا جسد تحویل گرفتیم که نام و نشان نداشتن و حتی چهره شون مشخص نبود و تو لعنت آباد دفنشون کردیم و من حتی جرات نزدیک شدن به اون جا رو ندارم .. جایی که به قول خواهرم دو تا بچه رو مثله دو تا گربه لای پتو پیچیدن و چال کردن و برای همیشه مادر شدن رو از دست داد..... 

فکر می کردم بار دومی در کار نباشه چون من ظاهرا آدم احساساتی نیستم ولی متاسفانه قلبا بسیار  حساس هستم و مبادا که چینی قلبم ترک برداره که کارم تمومه! یادمه با دوس دخترم   خونه من بودیم و  منی که هیچ وقت عشقی رو حس نکرده بودم اولین بار یه زن منو با عشق آشنا کرد....

اعتراف می کنم عاشقش شدم و یکی از تفریحاتم این بود که فقط نوازشش کنم و هر چی محبت که هیچ وقت نتونستم به زن های دیگه و حتی خواهرای خودم بروز بدم همشو یه جا به پریسا بروز دادم . 
ساعت های ممتد نوازش کردن ، آهنگ گوش کردن و نگاه کردن بهش ، همش برام الان یه کابوسه چون عاقبت خوشی نداشت و رفت و من موندم ولی شب آخر رو یادم نمیره.

پریسا دو قطبی شخصیت داشت و بسیار حالت های متضادی داشت جوری که نمی تونستی بفهمی دوستته یا دشمنت  و این حالت هم برمیگشت به خاطر ازدواج اجباری که داشت و طلاقی که گرفت و زجرهایی که تو خونه شوهرش کشید.  شب آخری که پیشم بود یه چیزی درونم رو چنگ می زد و بهم میگفت که این آخرین باریه که میبینمش و باهامه ، از عروسی اومده بود با آرایش سنگین. یعنی قرار نبود بیاد یهو نصفه شبی اومد. 
اومد و پرید بغلم، خیلی نازش کردم و نوازشش کردم و با هم هم آغوش بودیم و زمان و مکان برام مفهومی نداشت و خوشبخت ترین آدم روی زمین من بودم تا این که شروع شد....

یک دفعه رفت یه گوشه نشست و حرف نزد. هر چقدر سعی کردم حالشو خوب کنم نشد. خواستم نوازشش کنم نشد، هر کاری خواستم کنم نشد. به هیچ زبونی ، به هیچ روشی نشد! 

می دونستم مشکل مربوط به گذشتس. هر وقت دو تا زوج رو می دید با هم قاطی می کرد  چه برسه به عروسی....

تا سه صبح باهاش صحبت کردم ، آخرش شروع کرد حرف زدن ......

نمی خام یادم بیاد که چی گفت ، نمیخام یادم باید که چیا شنیدم ،حتی نمی خام اسم ها رو مرور کنم فقط می خام یه چیز رو بگم و اونم این که تا صبح داشتم بی صدا اشک می ریختم....

اون اشک ها رو هیچ کس نه دید نه شنید ، پریسا هم شاید خواست که نبینه ولی هر چی بود و نبود اون شب یه قسمتی از وجود من مرد ویه قسمت جدید به دنیا اومد. خاک سپاری قسمت قدیم وجودم نزدیک به یک سال طول کشید و مبارزه با افسردگی کار ساده ای نبود ولی بالاخره موفق شدم ولی قسمت جدید وجودم احساساتی تره ، خیلی راحت گریه می کنه و خیلی مهربون تره با آدما.....

بچه ها ببخشید اگه بحث این وری رفت که حالتون گرفته بشه..... 

لاجرم ایمن زیستن خطرناک است!


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۴
کلنگ سرسخت

سلام 
امسال سه تا هدف داشتم 
1- تموم کردن ارشد لعنتی 
2- خرید ماشین 
3- ......


امروز با خرید ماشین دومی هم تکمیل شد .

خوشحالم که بالاخره تموم شد و یه فصل جدید برام باز شد.

میخام نصف ایرانو حداقل بگردم و ببینم قبل از این که برم کانادا 

خدایا ممنونم ازت 

امروز 28 مهر 97

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۴
کلنگ سرسخت

ایران برای من کجاست ؟ خیلی این روزا به این فکر میکنم که ایران چیه؟ ایران برام یه کشوره ؟ یه مشت خاک؟ یا آدم هایی که دوسشون دارم یا چی؟

ایران برای من همین هم چرای های کسخل هستن که همه شون یا فکر سوراخن یا فکر کلاه گذاشتن سر مردم!

ایران برای من همین قلیون کشیدن های کنار رودخونس

ایران برای من همین طبیعت زیبا ولی آلودس

ایران برای من چشم های منتظر و دل پر بغض مادرمه که همیشه بهم میگه به حقش تو زندگی نرسید 

ایران برای من پدرمه  که 65 سال مرد و مردونه زندگی کرد و پاشو از راه راست بیرون نزاشت 

ایران برای من عباس و مهشیدن که باهاشون زندگی کردم و تازه فهمیدم عشق یعنی چه!

ایران برای من احمدی نژاده!

ایران برای من داووده که خودش و زنش تشنه به خون همدیگه هستن ولی به خاطر بچه کوتاه میان!

ایران برای من همون پراید 30 میلیونیه!

ایران برای من سریال های طنز مثله ساختمان پزشکانه که ده بار دیدمش

ایران برای من وام گرفتن با اعمال شاقه اس!

ایرن برای من شب زنده داری ها و کتاب خوندناس

ایران برای من یعنی فرشته هایی مثل فرزان ...

ایران برای من یعنی همه اینا !

نه کمتر نه بیشتر!

ایران برای من یعنی اعظم که 40 سال زندگی کرد و خم به ابرو نیاورد و هیچ وقت اشکاش رو ندیدم ، به خاطر بچه اش!

ایران برای من یعنی ساقی که هر چی جوونی نکرد تازه تو چهل سالگی داره میکنه!

ایران برای من مهرداده که آقازادس و پول توجیبیش از مجموع در آمد یک سال من هم بیشتره

ایران برای من یعنی امیر که تلاش میکنه ولی نمی رسه!

ایران برای من یعنی پول های بادآورده!

ایران برای من یعنی تلاش کردن و نشدن و یهویی شدن!

ایران برای من یعنی اون کارمند احمقی که فکر میکنه مرکز  ثقل دنیاس و بقیه رو به تخمش حساب نمیکنه!

ایران برای من یعنی احمدپور که کلی پول بالا کشید و به ریش همه خندید!

ایران برای من یعن همون خوابگاه و دیوار های در حال ریزشش 

ایران برای من یعنی روزهای الکی خوش بودن 

ایران برای من یعنی مهدی که زد برادرشو کشت و خودش آواره خیابونا شد 

ایران برای من یعنی طلاق اکرم به خاطر اعتیادو تکرار این چرخه لعنتی

ایران برای من یعنی نمایشگاه کتاب رفتن با محمدرضا 

ایران برای من یعنی سفره افطار و نذری 

ایران برای من یعنی برکت 

ایران برای من یعنی حرکات غریزی

ایران برای من یعنی حب کورش بزرگ و رفتارهای وحشیانه 

ایران برای من یعنی ناامیدی مفرط از اصلاح

ایران برای من یعنی آیدا و رد کردن پیشنهادی که هرگز نشنید!

ایران برای من یعنی پریسا و حرف هایی که  نباید میزد ولی زد!

ایران یعنی من که خودم هم فهمیدم تو این جامعه بیمار شدم ولی ادای پزشک رو درآوردم!

ایران برای من یعنی کتاب خوندن و خوش باوری نسبت به عاقبت امور 

ایران برای من یعنی لذت نبردن از زندگیم  

ایران برای من یعنی همش فرار از چیزی که داشتم با کله به سمتش می رفتم!

ایران برای من یعنی شو من های خوش چهره و بد فکر!

باز هم بگم؟

ولی با همه این ها ایران یعنی جان من  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۴۰
کلنگ سرسخت

دیدین یه آهنگی پخش میشه یهو میرین تو یه فاز خاص و عجیبی با اون آهنگ ؟

داستان من و بعضی آهنگا هم همینه!

با  ex ام که با هم بودیم موقع خوابیدن واین داستانا آهنگای خیلی خاصی رو گوش می کردیم. 

الان اون آهنگ ها پخش میشه هر جا منو میبره تو اون روزا...

یادش به خیر ، چقدر جووون و پر شر  و شووور بودم و چقدرهات! 

الان یادم میفته فقط یه لبخند میاد رو لبام....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۲:۲۸
کلنگ سرسخت

بچگی ها فکر میکردم همه چیز یه رازی داره 

راز پولدار شدن ، راز قدرت ، راز کوفت و زهرمار!


امروز فهمیدم اون راز رو! 

بالاخره فهمیدم اون راز واقعا خود ما انسان ها هستیم.....

چقدر روز خاصی هست برای خودم . 

سه روزه حالم خیلی خیلی خوبه 

خدایا ممنونم ازت بابت همه چیییییییییی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۶:۲۵
کلنگ سرسخت

در این لحظه مقدس پایان نامه مقطع ارشدم تموم شد بالاخره! 

خلاص !

خلاص!

ساعت یک و بیست دقیقه بامداد 11 شهریور 1397

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۲۰
کلنگ سرسخت

بچه که بودیم امکانات چندانی نبود جهت سرگرمی 

خصوصا در شهر دور افتاده ما

یا تو گرمای آفتاب سوار دوچرخه های 16 ژاپنی بودیم یا این که با بچه ها کارت بازی می کردیم . هنوز عقلمان به فوتبال نمی رسید.

پول نداشتیم که وسایل سرگرمی بخریم ، چیزی مثل سگا یا آتاری تجملی صرف محسوب میشد و اگه کسی دو دستگاه پلی استیشن داشت می تونست باهاش کاسبی راه بندازه و کسب درآمد کنه  مثل یعقوب سونی که به واسطه خرید دو دستگاه پلی استیشن در شهر معروف شده بود!

ساعتی دویست تومان می دادیم و بازی می کردیم!

در این گیر و دار پسر یکی از دوستان خانوادگیمون سگا خریده بود! بله درسته

قرار بود برادرش با موتور بیاد دنبال من و بریم بازی کنیم.

چون سن من خیلی کم بود خانواده اجازه نمی دادن تنها برم و راستش اون قدری هم مهم نبودم که کسی واسه خوشی دل یه بچه بیاد ببرتش .....

علی ای حال من منتظر بودم تا مرتضی بیاد  و من و محمد و سگا رو به هم دیگه برسونه...

یک ساعت گذشت و نیومد!

رفتم زنگ زدم خونشون...... گفتن رفته بیرون وقتی اومد میگیم بیاد...

هر ده دقیقه یک بار زنگ میزدم و جواب همون بود 

رفتم روی بالا پشت بوم انباری روی آسفالت دراز کشیدم و به آسمون خیره شدم ، آسمونی که خیلی ابی بود و رد حرکت یه هواپیما تو آسمون رو می تونم ازش به یاد بیارم

هشت سال بیشتر نداشتم و کاملا یادم هست که یک ساعت برام مثل ده ساعت می گذشت.... 

صورت لطیف کودکانه ام زیر نور خورشید می سوخت و من همچنان زیر نور خورشید به آسمان نگاه می کردم

من به این فکر می کردم که کی مرتضی می آید و به طرز عجیبی فکر می کردم که چه در انتظارم هست. دقیقا یادمه که قرار گذاشتم اون روز مرداد ماه رو هرگز فراموش نکنم. هرگز!

اون روز من چند ساعت صبر کردم و سرانجام مرتضی اومد ، رفتیم بازی کردیم و برگردوند منو خونه حوالی ساعت 7 غروب

احساس پوچی می کردم ، از این که انگار هیچ کاری نکرده بودم و انگار که اصلا  این همه انتظار برای هیچ بود

برای اولین بار تو زندگیم فهمیدم که بعضی انتظار ها ارزش نداره و اصلا فایده ای ندارن!

یا یه چیز دیگه 

مامانم فرستاد برم نون بگیرم ،اون موقع ها صف نون بود و صف کوفت و زهر مار و هزار چیز دیگه که حال آدمو بهم میزد و همیشه ازشون بیزار بودم.

رفتم نون رو بگیرم برگردم وقتی برگشتم 25 سالم بود !

خودم رو دیدم که تو سن 25 سالگی نون به دست برگشتم اومدم خونه ، مادرم موهاش سفید شده بود  و چشاش ضعیف تر 

قد من بلندتر شده بود و موهای فر  و شلخته 

همسایه هایی که با چشمای فضول و کنجکاوشون منو می دیدن و می پائیدن....

بله رفتم نون بگیرم 12 سال گذشت.....


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۰۳
کلنگ سرسخت