کلنگ آباد

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شب نوشت های یک کلنگ از نوع بدون سانسور!

آخرین مطالب

۱ مطلب با موضوع «نامه ها» ثبت شده است


نمی دونم از کجا شروع کنم ، چی بگم و چطور بگم . فقط لطفا به حرفام فکر کن! شاید نوشتن این نامه از نظر تو خیلی مسخره یا مزخرف باشه! شایدم بچه بازی! خودم هم هنوز دو دلم که باید این نامه رو بهت بدم یا نه ! میدونی ..... گاهی اوقات که تنها می شم از خودم می پرسم، واقعا چرا ؟چی شده  که من به این حد رسیدم؟ تمام روز تنهام! فقط گاهی اوقات با پریسا یا مامانم بهم زنگ میزنن! حوصله هیچ کسی رو ندارم ! شب موقع خواب همش به اون یه هفته فکر میکنم ! چرا تمومش کردی ؟؟ که چرا اون طوری شد ؟ انقدر من بد بودم؟این روزا همش با پریسا صحبت می کنم راجع به تو! بهم میگه دیوونه شدی!

قبلا اینطوری نبودی و چیزهای دیگه ! خیلی فکر کردم ! خیلی زیاد! و خوب بهت حق میدم ! منو نمی خواستی واقعا! شاید یه سرگرمی چند روزه می خواستی و یا یه حواس پرتی برای مشکلاتت و فراموش کردن کسی که دوستش داشتی و داری! به اون جاهایی که با هم رفتیم فکر کردم! شاید می خواستی با من هم همون جاهایی بری ک با اون هم می رفتی! و شایدهای دیگه خیلی هاش فقط آزارم میده! همش به این فکر می کردم که چطوری خودمو بهت ثابت کنم! و راستش اون شبی که داشتیم راجع به داغونی من به خاطر عشق حرف میزدیم ، دلم می خواست می تونستم و جرئت اینو داشتم که بهت بگم اون شخص تویی! ولی ، جلوی خودمو گرفتم! و حس میکنم کار خوبی بود چون متوجه شدم تو واقعا هیچ حسی نداری ! و خب دنبال دختر چشم سبز رویاهاتی ! چیزی که دوست داری و لایقشی ! شاید این حرفا درست نباشه ولی باید بنویسم! باید خودمو خالی کنم  از هر حرفی که با تو دارم تا بتونم زودتر این حسو از بین ببرم ! خیلی سخته کسی رو که همیشه دوست داشته باشی و توی ذهنت تصورش می کردی رو پیدا کنی ، برای این که پاپیش بزاره و ازت بخاد باهاش باشی ، هفته ها صبر کنی و آخرشم بیش از یک هفته نتونه تحملت کنه ! درد خیلی بدیه! که امیدوارم هیچ وقت تجربه نکنی و این که آره! می خوام با این نامه پایان بدم به حسم و فکر کردن به تو ! سعی می کنم کمتر ببینمت و کمتر باهات صحبت کنم! اینو می دونم برای تو واقعا فرقی نداره بودن یا نبودن من و یا این که با من صحبت کنی یا نه! برعکس من که حوصله ی هیچ کسی جز تو رو ندارم! و این خیلی بده! و خوب نمی خوام با این حرفام فکر کنی آدم بدی هستی! نه! خیلی مهربونی و خوب بلدی چطور آدما رو وابسته کنی ! شایدم من این طور حس میکنم! من هیچ وقت از چشمای رنگی خوشم نمیومد، همیشه چشم و ابرو مشکی دوست داشتم! چه خودم چه دیگران! ولی برای اولین بار حسرت این که چرا چشمای سبز ندارم به دلم موند و خب امیدوارم به زودی تموم شه و من بتونم ب زندگیم ادامه بدم! موقع امتحانا کمتر اذیت می شدم چون درس داشتم و برای فرار از فکر کردن به تو و خاطراتت خیلی خوب بود! از بعد امتحانا دارم روز به روز داغون تر میشم × امیدوارم زودتر دانشگاه شروع شه و بتونم زودتر فراموش کنم هر چی که بود! برای کمک کردن به من و فراموش کردنت ازت می خام سعی کنی یکی دو ماه حواست باشه نبینمت چون واقعا به این فاصله نیاز دارم ! هر دفعه که می بینمت  گرمای دستات، طعم لبات رو حس میکنم و این بدترین اتفاقه! من واقعا دوست داشتم ، نمی دونم دقیقا دلیلت چی بود ولی هنوزم دوست دارم!

دلم میخواد این حس بمونه، دلم می خواد کنارم باشی، که دستاتو بیش تر حس کنم، لباتو ، لعنتی اون چند ثانیه که یادم میاد فقط می خوام بمیرم که چرا نتونستم بیشتر لباتو حس کنم، من هنوز نمیدونم بغل تو یعنی چی، نمی دونم کنارت بودن یعنی چی، همیشه دلم می خواست دستامو دورت حلقه کنم وبا همه ی وجودم حست کنم ولی نشد! دلم همه ی اینا رو میخاد ولی میدونم نمیشه ! چون حسمون دو طرفه نیست چون دلت جای دیگست و حق داری! من لیافت این که حداقل یه نفر توی زندگیم عاشقم باشه رو ندارم! ا با این که دلم نمی خواد سعی میکنم فراموشت کنم!

شاید یه روزی ، یه جاییی ، به غیر از این جا ، دوباره بهم رسیدیم

کاش میشد که عاشقت بمونم

یادم باشد

          اگر یک روزی

یا شاید در دنیای دیگری

با از نو عاشقت شدم

این بار به جای سیگار

تفنگی با ماشه کشیده در جیبم داشته باشم....

این بار

وقتی رفتی

مرگ یکبار، شیون یکبار

نه هر روز جان دادن

پا به پای سیگار و فندکی!


انچه خواندین یکی از نامه هایی بود که دوس دختر سابق ما نوشتن و معدود دفعه ای بود که من بایگانی کردم ، پیش نویس کرده بودم ولی نمی دونم چی شد تصمیم گرفتم منتشرش کنم .

دست بر قضا دلم برای اون یکی دوس دخترم که هم نام یکی از مخاطبین اصلی این وبلاگه حسابی تنگ شده ، کاش که یادی کنه ازم.......


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۰
کلنگ سرسخت