کلنگ آباد

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شب نوشت های یک کلنگ از نوع بدون سانسور!

۱۷ مطلب با موضوع «پراکنده ها» ثبت شده است

اگه یه زمانی دور و برتون آدم هایی رو دیدین که خیلی پتانسیل دارن ولی  هیچ پخی نیستن هیچ تعجب نکنین ! 

در اصل اونا هیچ پخی نبودن! چون اگه بودن یه چیزی شده بودن . 

فلذا این رو هم بدوونید که مرغی که انجیر میخوره نوکش کجه! کججججججججججج!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۲
کلنگ سرسخت


مرحوم محمد قاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند: 


در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود، اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم...


ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم...


در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آن چنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند...


کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود، گفت: 


آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید...


سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آن چنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند...


شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیس های معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند...


ضمن صرف غذا گفتم: 


کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.


به سادگی گفت: ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!


لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشت زده نگاهش کردم...


حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : 


نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و این ها را باور کردید؟!!

من از جوانی که مسئول اداره ده شدم، اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.


در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچک ترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسان ها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۶:۵۶
کلنگ سرسخت

بچه ها چند وقته یه چیزایی خیلی مغزمو درگیر کرده که باعث تکون خوردن اساسیم هم شده!

فرض کنید ساعت یازده و نیم شبه و می خاین بخوابین یهو می بینید که یکی بالا سرتون نشسته و میگه من عزرائیلم!

میگه راه بیفت بریم دیگه وقت زندگی کردن نداری و باید ریغ رحمت رو سر بکشی!

حالا از بس گریه و زاری می کنیم دل عزرائیل می سوزه و میگه خدایا به این احمق یک  سال دیگه فرصت زندگی کردن بده به حساب من!

خدا هم قبول میکنه و شما یک سال فرصت پیدا می کنید ......

حالا با این یکسال چه کاری می کنید ؟!

امیدوارم مریم خارجکیه خوب به این سوال فکر کنه و یه مطلب برای خودش بنویسه 

سایر مخاطبا هم اگه خوندن و چیزی نوشتن بهم بگن بهشون سر بزنم و مطالبشون رو بخونم.

واسه خودم رو هم میزارم ....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۰
کلنگ سرسخت

حق و حقیقتش که اولا زندگی یک مقدار فشار میاره 

دوما یک مقدار زیادی مرگ و میر تو فامیل ما زیاد شد و درعرض یکی دو ماه سه نفر راهی دیار باقی شدن و این مساله روحیه منو هم تحت تاثیر قرار داد!

ثالثا این که نوشته ها رو بردم تو قلبم چون وقتی کسی نیست که بخونتت بزار یادت هم در خاطر همه گم بشه !


رابعا :


چند جلد کتاب خوندم که خیلی خوب بودن شما هم بخونیدشون :

ناصر ارمنی از رضا امیرخانی!

از به از رضا امیرخانی!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۰
کلنگ سرسخت

کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خودبافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.
روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.
خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم!
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.
من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!"
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!
از کتاب هنوز در سفرم ....

اثر سهراب سپهری 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۴
کلنگ سرسخت

تهران، پایتخت ایران کلانشهری است با سیمای زخمی آرمیده بر دامنه جنوبی رشته کوه البرز شاهدی است از آنچه در طول تاریخ بر کشور ایران گذشته است. پایتخت سلسله قاجار  که با تمام ازدحام و مدرنیته هنوز یادگاری از سنت را در سینه خود در کنار کاخ گلستان حفظ  کرده است.  تماشای کاخ گلستان به یاد تاج گذاری آقامحمد خان قاجار در آن  که مقارن با آغاز سلطنت ناپلئون باشد قطعا  آدمی را به فکر فرو می برد.. تماشای موزه  کاخ و سرک کشیدن به کاخی که خشت به خشت آن حکایت از بدعهدی همسایگان شمالی دارد عبرت آموز است ؛ بازدید از شمس العماره یادآور حرمسرای شاهشنشاه ناصرالدین شاهی است که در  هوس فرنگی مآبانه خود خواست نظیر آنچه را در فرنگ دیده بود در ایران برپا سازد.  آنچه از آینه کاری های درون کاخ چشم بیننده را می گیرد بلاشک گذر ایام و باقی ماندن آثار عملکرد انسان است که نوای خاقانی را در شعر
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن

وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

طنین می افکند. چه بسا اگر خاقانی  کاخ گلستان را به طرفه العینی دیده بود امروز ادبیات این کهن بوم نیز همپای تاریخش دچار تحریف میشد...... اقامت شبانه در هتل آزادی تهران شاید مرهمی باشد برای رفع خستگی بازدیدکنندگان از  سیمای مغموم  و دودگرفته شهر تهران.....

 

دل کندن از کاخ گلستان و پرهیز از نوشیدن قهوه ی تلخ قجر به امید دیدار پایتخت تابستانه ی هخامنشیان قطعا شوری مضاعف به انسان آرام طبع شرقی می دهد.  تماشای  ساوه،_ شهر باقی مانده از شعرهای سلمان ساوجی_ که یادآور دریاچه خشک شده آن در پی میلاد پیامبر خاتم  است لطافت طبعی می خواهد که آراستگی آنبا  نظم شهرسازی شهر ساوه به سان انارهای آن کام بازدید کننده را شیرین می کند. بیابان های اطراف ساوه و خاک شور آن که زحمت انارکاران خمیده پشت شهر را یادآور می شود اهیمت واضح آب و قنات های شهر را تداعی می کند. ....

سرو ناهار در رستوران داریوش مجموعه گنج نامه و مشاهده سبزی محیط چشم خسته از محیط خاکی ساوه را به تماشای عظمت کتیبه های داریوش و خشایارشاه هخامنشی فرا می خواند. که میداند چه بسا روزی داریوش نیز با نگاهی به غرب وحشی آن روزگار راهی کرمانشاه شد تا کتیبه ای به یادگار برای کرمانشاهان نیزبگذارد.  لذت گذراندن یک عصر پاییزی  در جوار میراث این کهن بوم جز با بازدید از بازار سنتی همدان و طی کردن چند قرن در طول چندم گام تکمیل نمی شود. بازار سنتی همدان یادگاری بازمانده از قجرهاست که لذت خرید مصنوعاتی چون گیوه را مدت ها قبل می شد در آن ها تجربه کرد ولی امروزه مثل سایر شعائر آن دوران چیزی جز بنا از آن ها باقی نمانده است....

بازدید از مقبره نابغه هزاره  حکیم بو علی سینا و  تجدید دیداری با باباطاهر عریان شاعر نامی توام با لمس معماری اسلامی ایرانی آن دوران می گردد که خواب از چشمان مسافران هتل چهارستاره  باباطاهر  می رباید....

حرکت به سوی کرمانشاه و دل کندن از اکباتان غمی همچو غم فرهاد کوهکن سخت و صعب است لیکن به امید  آمال شیرین مسیر تا بیستون هموار می شود. در راه بیستون نمی توان به صحنه ، قرارگاه عشاق عرفانی سر نزد و از نوای تنبورنوازان جان نواز آن بی بهره ماند. بی شک  کباب خوران معروف  این شهر صحنه ای است بس محشر!  پس از ورود به تیسفون به یاد همدان می توان سنگ نبشته های داریوش را دید و نگاه به سوی مدائن کرد! شاید مجسمه هرکول هم اگر عظمت باور فرهاد را درک میکرد چندان بر جای خود نمی لمید که آدمی برای دیدارش به ناچار سر به بالا نگاه دارد. دیدن طاق بستان در کنار بیستون بی شک نوای تنبورنوازان صحنه را معنایی دیگر می بخشد که دیگر آدمی با خواندن اشعار نظامی گنجوی درباره شیرین و فرهاد بی تفاوت سر تکان نخواهد داد.....

تماشای پیچاپیچ بازار سنتی کرمانشاه و خرید نان برنجی  در کنار خوردن دنده کباب در جوار بازار سنتی قطعا جایی برای اکل ماکولات دیگر برای انسان  زده از مدرنیته امروز باقی نمی گذارد.  هتل 5 ستاره پارسیان اقامتگاهی است که دنیایی آرامش برای گوش های خو گرفته به تنبور فراهم می کند...

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۸
کلنگ سرسخت

این قدر تو سر این حکومت و دولت جمهوری اسلامی می زنیم خوبه یه نگاهی هم به رفتار و کارای خودمون بکنیم واقعا خودمون هم دست کمی از بعضیا نداریم!

یه بنده خدایی اومده تو سایتش مطلب گذاشته که با 10 میلیون تومان چیکار میشه کرد؟

این جا رو میگم 

بعد ملت اومدن نظر دادن و کلا یکسره جو منفی دادن!

مگه میشه آخه؟

همش میگن نمیشه و نداریم! 

کور بشم اگه دروغ بگم ولی ما تو ایران اصلا نیروی کاربه درد بخور نداریم!

یعنی چی؟

طرف نماینده بیمس رسما هیچی از بیمه حالیش نیست و چون گاوه تشریف برده جای دیگه داره پاره وقت فروشندگی میکنه! البته فروشندگیش هم مثله نمایندگی بیمه اشه!

یارو آرایشگره عن قریب مثل برج زهرمار می مونه که میری تو مغازش می خاد قورتت بده 

اون یکی بابا سوپرمارکت داره ساعت 9 میاد 12 میره ، باز ساعت 5 میاد 8 میره! مگه میشه آخه؟

یه جا نشد برم سرویس درست حسابی بدن حتی جاهای مثلا لوکس !

میگین نه برین! 

5 نفر میری سفارش میدی تو رستوران ها غذای یکی رو میارن اون یکی باید ده دقیقه غذا خوردن بقیه رو تماشا کنه تا غذاش رو بیارن!

اینا رو نه آمریکا تحریم کرده نه هیچ کس دیگه بلکه شاهکارهای خودمونه.

از بس به مفتخوری نفت و نباتی پول درآوردن عادت کردیم همه دنبال لش بازی و در رفتن از زیر کار هستیم! نشون به اون نشون که افغانی ها هم وقی می مونن ایران بعد چند سال دیگه مثل سابق کار نمی کنن.


کجای کار ما می لنگه که این جوری شدیم؟ 

این مخمون هست که داغونه.

جای این قدر فاز منفی دادن و نمیشه نمیشه کردن واقعا اگه کسی بخاد تو همین ایران می تونه از صفر (تاکید میکنم از صفر) شروع کنه  و خیلی راحت در عرض دو سال به حداقل درآمد ماهی 5 میلیون برسه  که بالای خط فقره و درآمد مناسبی به حساب میاد برای اکثر ایرانی ها. 

و اگه راه و رسمش رو بلد باشه به سه سال نرسیده درآمدش تا 20 میلیون هم خواهد رسید. 

تو رو خدا نگین نمیشه و فایده ئداره و این چرندیات. 

حیف که نمیتونم واستون فیش بانکی و رسید بزارم تا بهتون ثابت کنم که اتفاقا میشه. 

والسلام 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۷
کلنگ سرسخت
در سن هفتاد سالگی چه احساسی دارم ؟
اکنون که در سن 70 سالگی هستم از این که از نظر مالی وضعیت بسیار مساعدی دارم خوشحالم. از این که در سن 70 سالگی نیمی از دنیا را گشته ام و تقریبا و به اکثر نقاط دیدنی کشور عزیزم ایران سفر کرده ام خوشحالم. 
اکنون و در این سن از این که خانواده خوبی تشکیل دادم  و توانستم به فرزندانم زندگی ببخشم و در درک معنای زندگی کمکشان کنم بسیار خوشحالم. 
اکنون  و در این سن از این که تونستم رویای پدر و مادرم مبنی بر این که آدم حسابی بشوم را محقق کرده ام  حسابی به خودم می بالم. 
اکنون و در اوج دوران پختگی عقلی خود به س میبرم و تغییر سرنوشت نسل خانواده ...... به دست من رقم خورد بسیار خرسندم. 
حال وقتی که به دریا خیره می شوم می بینم که چگونه توانستم ذره ذره و با همت خودم و کمک دیگران پله پله پیشرفت کنم حسی نیست که توصیف شدنی باشد. 
در حال حاضر از این که بسیاری از انسان ها مرا می شناسند و مرا دوست دارند برای این که در گذشته کمکشان کردم فرد بهتری شوند توصیف شدنی نیست. 
در حال حاضر از این که توانستم به نحو موثری سرنوشت مملکتم را تا حد توانم به گونه ای مثبت تغییر دهم دیوانه وار باعث ریختن اشک شوق از چشمانم می شود. 
در حال حاضر از این که با مجموعه ای از بهترین ها و انسان های فوق العاده در ارتباطم و هر روز معنای تازه ای از زندگی را می فهمم بی نهایت از خداوند بابت این که فرصت حیات و ابزار لازم برای فهم این مهم را به من داد ممنونم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۳
کلنگ سرسخت

سومین قسمت فانتزی های من  

در سن هفتادسالگی من وضعیت فرزندانم چگونه خواهد بود؟

اول کاری باید بگم که من صاحب دو فرزند هستم یک پسر با نام آرش و دختری به نام آتنا 

پسر و دختر من هیچ گاه توسط من و همسرم تحت فشار قرار نگرفتند که مطابق ما لایف استایل زندگیشون رو انتخاب کنند.  

میدانم که پسرم در یک رشته ورزشی در سطح ملی مقام می آورد و هیکل بسیار خوب ورزشکاری ددارد. دخترم هم در یک رشته ورزشی در سطح تیم ملی مقام آور است و هیکل ظریف ورزشکاری توام با زیبایی مادرش را دارد .

پسرم از ابتدا یعنی از 12 سالگی اصول کاری را با شاگردی کردن یاد گرفته و در سن 18 سالگی تمام مخارجش را خودش تامین می کند و یک مهارت خاص برای کسب درآمد بلد است. خواهرش هم همین طور .

هر دو آن ها احتمالا یک ساز موسیقی بلد هستند بنوازند و بلد هستند که گلیم زندگی خودشان را از آب بکشند. 

پسرم با دختری عاقل از خانواده ای ثروتمند ازدواج کرده و دخترم هم با یک مرد اصیل که او را دوست دارد ازدواج می کند. 

بچه ها من پس از من و هنگام حیات من میراث دار نام نیک من و ادامه دهنده تفکر من برای آبادی وطنم خواهند بود و به انسان ها کمک خواهند کرد که خودشان را دوست بدارند. 

آنچه می دانم این است که می دانم آن ها ذهنی توانگر و ثروت ساز دارند که زمین را به جایی بهتر از آن چه هست تبدیل می کنند و رویایی من برای جهش تاریخی وضعیت خانوادگی ما به سطوح بسیار بالا که توسط من آغاز شده توسط آن ها تکمیل می شود. 

وقتی فرصت بیشتری پیدا کنم نامه هایی به کودکانم که هرگز زاده نشده اند خواهم نوشت و حکمت های زندگی را با آن ها درمیان خواهم گذاشت....

نامه به کودکانی که هرگز زاده نشده اند!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۵
کلنگ سرسخت
قسمت دوم فانتزی های من این هست که  با چه کسی زندگی می کنم؟

اول این که فعلا معلوم نیست اصلا من بالاخره تن به ازدواج میدم یا نه! 
لیکن وقتی میخام به کسی به عنوان همسر فکر کنم این به نظرم می رسه :
همسر آینده من دختری با چشمان رنگی و پوست سفید با قدی بین 170-175 سانتی متر ااست.  تحصیلاتش حداقل لیسانس و قادر به صحبت به زبان انگلیسی است.  اصالت رفتار خای دارد و عاشق صداقت و جسارت منه و همین باعث میشه از من خوشش بیاد و با هم ازدواج کنیم. 
آشپزی همسر من فوق العاده است و مهارت بسیار خوبی در کیک پزی و امثالهم دارد. 
او تجربه کار در بازار را دارد  و ارزش پول را هم می فهمد و برای ساخت آینده فرزندان مان تلاش می کند و مانع از کسب درآمد و برنامه ریزی های بلند پروازانه ام نمی شود. 
او ورزشکار هم هست و از اندام ورزشکاری خوبی برخوردار است. با وجود لاغر بودن نسبی اش زیبایی طبیعی خاصی دارد که جلوه ی کم نظیری دارد. 
اخلاق خوب او شیطنت و با مزگی است که در عین مهربانی اش مرا وادار به تسلیم می کند.  لبخند زیبا در کنار چشمان دلربا و گیسوان بلند همان چیزی است که برای من راه دیگری جز دوست داشتنش باقی نمی گذارد. 
عشق ذاتی وی به خانواده که او را آماده انجام هر فداکاری در راه خانواده می کند و عاشق والدین هر دومان است. یک زندگی با قوام  و دوام  و شیرین زناشویی!
او شیک پوش است و عمدتا لباس های رنگارنگ با رژ قرمز را ست می کند. 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۲
کلنگ سرسخت