کلنگ آباد

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شب نوشت های یک کلنگ از نوع بدون سانسور!

آخرین مطالب

اگر دیدی جوانی بر صندلی تکیه کرده بدان......!

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ق.ظ

امروز طی طریق می کردم با بی آرتی یاد یه داستانی افتادم 

چند سال پیش که خیلی خوشگل تر و نازنازتر از الان بودم یه روز گرم بهاری سوار بی آر تی شدم و عمدا آخرین صندلی نشستم تا بی خودی هی جا به جا نشم . 

تو یکی از این ایستگاه های کذایی یه پیرمردی اومد سوار شد دیدم چشماش انگاری ضعیفه 

عینک و کتابم رو برداشتم تا بتونه کنارم بشینه ، اومد نشست 

چند دقیقه نگذشته بود احساس کردم یه چیزی داره به بین پاهام ضربه میزنه!

به همین سوی چراغ اگه دروغ بگم! 

کتاب رو گذاشتم کنار نگاش کردم بهم خندید گفت کتاب رو نگه دار روش کسی چیزی نبینه!

گفتم مرتیکه پیری خجالت نمیکشی؟ چی رو کسی نیبینه  ؟ 

گفت دوس داری پیاده شو یه کم بیشتر بهت حال بدم 

همزمان حس بدبختی و تحقیر و دلسوزی سر وقتم اومد که فقط بر و بر نگاش کردم و موندم چطور این بشر تونست همچین کاری کنه!

بعدشم دمش رو گذاشت رو کولش و رفت!

پ ن : 

یک بار تو ون توسط یه دختره دستمالی داشتم میشدم  مقاومت کردم تسلیم شد و زد به چاک

پ ن 2 : یه باریم ماساژ پارتی دعوت شدم 


به همین سوی چراغ به جان بیلچه ام هر چی نوشتم عین حقیقت بود!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۹

نظرات  (۲)

:(
پاسخ:
:| 
شوخی میکنی؟!!!!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی