کلنگ آباد

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شب نوشت های یک کلنگ از نوع بدون سانسور!

آخرین مطالب

۲۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

وقتی دل از بقیه بنده های خدا کندی وصل شدی به سرچشمه هر چیز نشدنی تو زندگیت شدنی میشه!

مررررررررررررررسی خدا بابت همه چییییییییییییییییییییییییییییییی

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۶
کلنگ سرسخت

سلام صبح زووووووووووووووووووووووووووووود همگی به خیر!

به طرز عجیب غریبی درهای دنیا به روم باز شده  و کارام خوب پیش میره. 

می دونین چرا؟

چون دست از لجاجت برداشتم!

چون انقدر احمق بودم که هر چی می خواستم رو از خدا نمی خاستم بلکه از بنده های خدا می خواستم و اونا هم میزاشتن تو کاسم!

الان دیگه اون شکلی نیست و سعی میکنم تا خدا رو دارم غم نداشته باشم.

شنیده بودم کاسب رفیق خداست ولی باورم نمیشد!

روزی هزار و صد مرتبه بابت این که این نکته رو فهمیدم خدا رو شکر می کنم.

یک بار امتحان کنید فقط!

جای بنده های خدا از خود خدا بخاین ببینین چه معجزه ای اتفاق میفته تو زندگیتون!

خداجون ممنون ازت 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۵:۴۴
کلنگ سرسخت

با تمام وجود غمگینم ، کشورم نفت به جهان می ده شهرونداش مثله سربازن ، همه چی بوی پادگان می ده با تمام وجود غمگینم ، تشنه ام مثله فیل بی خرطوم رو سرابم دقیق شه چشمام ، عاج من خرد می شه با باتوم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۹
کلنگ سرسخت

خیلی راحت میشه تو بغل یکی خوابید ، باهاش سکس کرد 

هزار تا دوست دارم گفت 

بدرقه اش کرد 

راهیش کرد 

و نهایتا 

همون 

شب 

گفت 

حس  شیشمم 

بهم میگه 

تو به 

من 

حسی 

نداری!



خیلی راحت!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۴
کلنگ سرسخت

هیچ وقت کسی رو که پدر و مادرش و برادر و خواهرش تحویل نمی گیرن شما تحویل نگیرین و آدم حساب نکنین!

به خاطر خودتون میگما!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۰
کلنگ سرسخت

آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد دریا و طوفانی شدیم

                                                      بغض چندین ساله ی ما باز شد

                                                      یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

سال تحصیلی جدید باید رسما تحصیل را آغاز میکردیم.

قبل از تحصیل علاقه شدیدی به نوشتن و خواندن داشتم. روزنامه ها را جلوی چشمم میگرفتم و از خواهرم می خواستم که کمکم کند تا بدانم که چه نوشته است.خواهرهایم همیشه در این زمینه کمک حال بودند و نقش زیادی در کمک به مطالعه من میکردند.....


علی رغم علاقه ام به خواندن و نوشتن در سال تحصیلی اول که در زمان ما ثلثی بود توفیق چندانی نداشتم  و حتی کار به جایی رسید که از بقیه بچه ها هم احساس میکردم ضعیف ترم در درس. تا این که یک  روز اواخر ثلث اول فهمیدم که درس ها سخت نیستند! یعنی انگار یک دفعه دنیایی از فهم به من اعطا شد! 

خلاصه اش این که با وجود شیطنت های بسیار و همراهی با "مهران" و "شاه نبات" در درس هم عقب نیفتادم.....


معلم آن سال ما آقای ............ در ...................، انسان مودبی بود و با بچه ها شوخ و مهربان بود.

یک روز طبع شرارتم گل کرده بود که اذیت کنم ، چون جثه ریزی داشتم در پشت لنگه ی در راهرو قایم شدم و همه کلاس دنبال من میگشتند که ببینند کجایم!

نیم ساعتی گشتند تا این که خوشحال و خندان خارج شدم که دو تا لگدی از آقای حسین خانی عزیز _که در همه حال دوستش میدارم_ نصیب بنده شد و قدری خاطر عزیزم مکدر شد!


همه اش میخندیدم. برایم اهمیتی نداشت که چه پیش می آمد فقط میخندیدم!

مدیر مدرسه مرد خشنی بود به نام آقای اسفندیاری که همه حتی پنجم ها از او میترسیدند و مدام به دانش آموز ها میگفت "کودن عوضی"  و حسابی تهدید میکرد و شلنگ میزد و من از ترس وی زنگ های تفریح هیچ وقت در کلاس نمی ماندم.

یکی از معضل هایم همان مراسم های آغازین با حضور آقای ایوبی عزیز بود!

در برف ها با گام ها کوچکمان به سمت برف ها و مدرسه می رفتیم. چکمه های پلاستیکی در پایمان میکردیم و کلاه هایی سرمان میکردیم که فقط چشم هایمان معلوم بود. در آن صبح های واقعا سرد و بعضا بادی مجبور میشدیم به زور مدیر گرامی نزدیک به 20 دقیقه در آن هوا بایستیم. همیشه آرزو میکردم سریع تر بریم داخل ! اما نمیشد که نمیشد!

در آن سال با محمد دیگر همکلاس نبودیم چون شناسنامه اش کوچک بود او را دوباره به پیش دبستانی فرستند و یک سال از ما عقب ماند. 

آن روزها الکی مدرسه ها را تعطیل نمی کردند . برف تا زانویمان بود و مدرسه قدری از محیط شهری دور بود ولی باز هم تعطیلی در کار نبود......

همه جای مدرسه مان خراب بود، نیمکت ها ، سقف کلاس ها ، آب خوری ها ، حتی درهای دستشویی ها، اما دل هایمان ساده و سالم بودند. با هم می خندیدیم! به هم  نگاه میکردیم و بی واسطه می خندیدیم.به سوراخ های روی دیوار میخندیدیم! به گربه ی کتاب درسی میخندیدیم ، خوراکی هایمان را صادقانه تقسیم میکردیم و شادمانه دنبال بازی میکردیم. عشقمان فوتبال بازی کردن بود! اما توپ هم توی دفتر مدرسه بعضی اوقات پیدا نمیشد! 


ای که چه شادی ها و دنیای امنی داشتیم!

از دست بابا آب می گرفتیم و الفبای زندگی بود که خوانده میشد و رجعت آرامش و شادی های خالصانه و پاک کودکانه.

بچه ها مدام به دنبال در رفتن از کلاس بودند. همه با هم یک دفعه اجازه میگرفتند که بروند دستشویی! بعضی ها کم رو تر بودند و اجازه نمیگرفتند! یا وقتی معلم سوال میکرد استرس می گرفتند و از بد حادثه سر کلاس خرابکاری میکردند! معمولا معلم جواد رو که به نوعی مبصر کلاس بود با این ها میفرستد تا منزلشان تا تعویض لباس کنند!

در آن سال یک سال پنجمی بود به نام ----- که عجیب علاقه مند بود به اذیت کردن سال اول ها! ما را اذیت میکرد و میترساند . ما هم دسته جمعی حمله میکردیم بهش! الان که فکر میکنم میبینم احتمالا از یک نوع بیماری روانی جدی رنج میبرده است!

آن سال با خواندن اسم من و چند نفر دیگر در سر صف به عنوان شاگردهای ممتاز به پایان رسید! وای که چقدر خوشحال بودیم که باید به دنبال توپ در تابستان میدویدیم!

تلویزیون را روشن میکردیم و با حرص و ولع به برنامه ها خیره میشدیم و مدام هم آقای خاتمی رو میدیدیم که رئیس جمهور وقت بود........

فوتبالیست ها کارتون محبوبمان بود! آخ که چقدر شوت زدن های سوباسا را دوست داشتم و آرزو داشتم مثل او بتوانم بازی کنم .

بعدها زندگی نشانم داد که گاهی گل به خودیی هایی میزنیم که به سختی حتی دروازه بانی مثل واکی بایشی هم میتونه بگیرتشون!

سال اول دبستان ما نیز به همین ملاحت گذشت.

گر به کعبه نرسیدیم لاقل در حد وسع خویش برای جبران دویدیم........




۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۷
کلنگ سرسخت

یه رفیق دارم زن و بچه داره ! 

خیلی جالبه با این که 38 سالشه یه کار مشخص و درست و درمون نداره! 

نه که گیج باشه ها! نه !

اتفاقا خیلی هم باهوشه و ازز شدت هوش زیاد گیح میزنه!

یعنی میخاد مثلا در عرض یک سال راه صد ساله رو بره و هر روز بیشتر از دیروز می رینه!

میرینه چه بد هم می رینه!

فقر رابطه مستقیم داره با عدم تمرکز ! 

والسلام

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۹
کلنگ سرسخت

امروز بالاخره یک کتاب دیگه از لیست رمانم رو خوندم و اون هم کتابی نبود جز " رابینسون کروزئه"!

خیلی خیلی مهم و ضروری بود که این کتاب رو با لذت بخونم و واقعا هم فوق العاده بود. 

جالب اینه که بین این کتاب و کتاب انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل هم پوشانی معنایی خوبی دیدم یعنی این که تا رابینسون کروزوئه در اون جزیره گرفتار نشد و معنایی برای زندگیش پیدا نکرد به هیچ آسایش و آرامشی هم دست پیدا نکرد!

دوس داشتین بگین لیست رمانم رو بزارم شاید شما هم خوشتون اومد :))

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۰۸
کلنگ سرسخت

سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه به خصوص غزل ، مریم و اون یکی دختره خنگه :)))

عارضم خدمت شما که این هفته اولش خیلی ناجور بود و مدام گیر بودم و متوجه شدم که به هیچ وجه من الوجوه من نباید شب ها بیدار باشم و جغد بشم چون کاملا مستعد افسردگی میشم.

از طرف دیگه این که با کار و همت مضاعف نیمه دوم هفته رو خیلی خوب پیش بردم و تونستم تقریبا به 90 درصد اهداف این هفته هم دست پیدا کنم.

ضمنا کتاب "غرور و تعصب"  و " انقلاب امید" رو خوندم .

الان هم دارم " رابینسون کروزوئه" رو می خونم :))

کلا مشغول پول درآوردن ، پرداخت بدهی ها ، ساخت ارتباطات جدید و مطالعه کردنم....

زندگی کمی سخت ولی تا حدودی هم شیرینه.

خدایا ممنونم ازت

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۰
کلنگ سرسخت

در طول سه هفته اخیر پدر سماجت رو درآوردم!

جوری که انقدر اصرار می کنم و پیله میشم تا به چیزی که می خام برسم!

خیلی هم خوب نتیجه میده

کلنگ ایز لودینگ....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۳
کلنگ سرسخت