کلنگ آباد

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شرح حال یک کلنگ سرسخت

شب نوشت های یک کلنگ از نوع بدون سانسور!

بعضی خستگی ها هستن خیلی خوبن! 

مثلا خستگی وقتی که می دونی داری در راهی پیش می ری که مستقیما میبرتت به سمت آرزوهای واقعیت و نه دکتر و مهندس شدن!

خیلی خوشحالم که دارم تو مسیر درست گام برمیدارم و میرم لاس وگاس !

منتظر یه کلنگ جدید و جلب باشین

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۶
کلنگ سرسخت

می خواهم بنویسم که از اول بچگی آرزوی بزرگی داشتم، آرزوی این که روزی آدمی بشوم که دیگران به بزرگی و عظمت اسمم از من یاد کنن. خواستم کاری کنم و جوری عمل کنم که در تمام طول زندگی جز غرور ناشی از موفقیت و خوشحالی چیزی نصیبم نشود. خواستم آنقدر موفق باشم که حسرت چیزی را به دل پدر و مادرم نزارم ، به دل فامیلم نزارم، به دل شهر و استان و کشورم نزارم . 


هر چه که از خدا خواستم به من داد و سرمایه ای بزرگ تر به نام زمان و عمر! اکنون که 24 سال از عمر من گذشته هیچ تضمینی نمی بینم که من به عاقبت بهنام پسر عمه ام دچار نشوم یا این که نهایتا در اوج در سن هشتاد سالگی مثل شوهرعمه مرحومم راهی دیار باقی نشوم.....


ایضا نمی دونم که چند سال دیگر تمام کسانی که دوستشان دارم زنده هستند.....


پدر، مادر، خواهرها ، دوستان و آشنایانی که دوستشان داشته و دوستم داشته اند هر کدام یکی پس از دیگری راهی آن جهان خواهند شد و ما ابدا نمی دانیم که پس از مرگ چند روز دیگر به یاد آورده خواهیم شد.  


تا چند سال دیگر کسی از ما به عنوان یک مرده یاد خواهد کرد ؟ تا چند سال قبر ما لگدمال قدم های کودکان خواهد شد ؟


از ابتدای حیات 24 ساله ام چند نفر را از دست داده ایم: بهنام ، شوهرعمه، بابا بزرگ و چندین نفر دیگه که الان حتی بچه هاشون هم به یادشون نیستند!


مابقی هم که زنده هسن دارن با اون چیزی که از زندگی گیرشون اومده می سازن و صداشون هم در نمیاد.


از اول که راه خودشناسی رو در پیش گرفتم هرگز آدم سابق نشدم  و این مسیر چیزی جز فراز و نشیبی که حاضر نیستم یک لحظه اش رو هم با چیزای دیگه عوض کنم  چون هر ثانیه برام یادآوری و تذکر و درس و پند بود. 


اکنون که در 24 سالگی هستم وقتی به قبر "شهدا" نگاه می کنم و در بین اون ها افرادی 14 ساله تا 24 ساله می بینم درک این که چه چیزی باید باعث بشود که یک انسان برخلاف غریزه بالاترین داشته خود یعنی حق "زندگی" را برای منظور دیگری فدا نماید تن منو می لرزونه!


آیا واقعا قربانی کردن یک سری زوائد و حواشی در قبال تقدیم جان به درگان احدیت  چیزی به حساب میاد؟


آیا این که یک نفر کمتر در این کشور مثل بقیه شود موجب چه نتیجه ای می شود؟ 


از لحظه ای ک خودم رو شناختم فهمیدم دنیا با زبان نشانه ها با من سخن می گوید و چه بسا افرادی که دنیا با اینان نیز سخن می گفت و گوششان بدهکار نبود و حالا در یک گوشه ی این کره خاکی به صورت گمنام زیر خاک هستند؟


آیا این افراد ادیسون ها ، سعدی ها ، حافظ ها ، بیل گیتس های جدید نبودند؟


آیا مولوی ها و خیام های ما مشغول زندگی بخور نمیری  هستند و در نقش راننده تاکسی ، بقال و .... نشسته اند؟


اکنون که این چیزها را می دانم و از عواقب تصمیمات خرد و ریز خودم بر چشم انداز زندگی آینده ام آگاه هستم یا مساله ای تاریخی مواجه هستم که من جزو کدوم دسته هستم و می خام که چی بشم ؟! یا بهتره بگم کی بشوم؟


این هم اشارات حضرت حافظ: 


به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق

که در هوای رخت چون به مهر پیوستم

بیار باده که عمریست تا من از سر امن

به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم

اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۱:۴۱
کلنگ سرسخت

می خواهم بنویسم که از اول بچگی آرزوی بزرگی داشتم، آرزوی این که روزی آدمی بشوم که دیگران به بزرگی و عظمت اسمم از من یاد کنن. خواستم کاری کنم و جوری عمل کنم که در تمام طول زندگی جز غرور ناشی از موفقیت و خوشحالی چیزی نصیبم نشود. خواستم آنقدر موفق باشم که حسرت چیزی را به دل پدر و مادرم نزارم ، به دل فامیلم نزارم، به دل شهر و استان و کشورم نزارم . 

هر چه که از خدا خواستم به من داد و سرمایه ای بزرگ تر به نام زمان و عمر! اکنون که 24 سال از عمر من گذشته هیچ تضمینی نمی بینم که من به عاقبت بهنام پسر عمه ام دچار نشوم یا این که نهایتا در اوج در سن هشتاد سالگی مثل شوهرعمه مرحومم راهی دیار باقی نشوم.....

ایضا نمی دونم که چند سال دیگر تمام کسانی که دوستشان دارم زنده هستند.....




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۶
کلنگ سرسخت

به جان تو بانو نخورده مست بیهوشم......


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۴
کلنگ سرسخت

بچه ها چند وقته یه چیزایی خیلی مغزمو درگیر کرده که باعث تکون خوردن اساسیم هم شده!

فرض کنید ساعت یازده و نیم شبه و می خاین بخوابین یهو می بینید که یکی بالا سرتون نشسته و میگه من عزرائیلم!

میگه راه بیفت بریم دیگه وقت زندگی کردن نداری و باید ریغ رحمت رو سر بکشی!

حالا از بس گریه و زاری می کنیم دل عزرائیل می سوزه و میگه خدایا به این احمق یک  سال دیگه فرصت زندگی کردن بده به حساب من!

خدا هم قبول میکنه و شما یک سال فرصت پیدا می کنید ......

حالا با این یکسال چه کاری می کنید ؟!

امیدوارم مریم خارجکیه خوب به این سوال فکر کنه و یه مطلب برای خودش بنویسه 

سایر مخاطبا هم اگه خوندن و چیزی نوشتن بهم بگن بهشون سر بزنم و مطالبشون رو بخونم.

واسه خودم رو هم میزارم ....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۰
کلنگ سرسخت

تو محل کار دومم یه نیروی خانوم داریم ایشون کلا قائل به محیط کار نیستند! نشون به اون نشون که هشت روزه بدون اطلاع رفتن مرخصی !

خلاصه می خایم تشکیل پرونده پرسنلی بدیم صد بار گفتیم همه کپی شناسنامه و کارت ملی بیارن بدن 

من هم از بقیه گرفتم رفتم پیش این خانم و گفتم رسیدن به خیر ، کپی شناسنامه و کارت ملی لطفا

دیدم جواب نمیده، باز تکرار کردم با تحکم بیشتر 

من و من کرد و جواب مشخصی نداد

رفتم پیش بقیه از اونا گرفتم  و به این هم گفتم فردا حتما بیار 

بعد نیم ساعت دیدم چه غائله ای به پا شده و بقیه رو هم داره علیه سیاست های اعلامی مدیریت می شورونه!

حالا درد ایشون چیه ؟!

چون خوشگله و قبل از ما هر کی اون جا سمت داشته ضعف  pussy  تشریف داشته ایشون با یه عشوه طرفو سرویس می کرده . 

منتها این دفعه تیرش بدجور به سنگ می خوره ! 

بعید میدونم هفته بعد مشغول به کار باشه :) 

 پ ن : چرا بعضی دخترا چون خوشگلن فکر می کنن بقیه همیشه باید به حرف اینا گوش کنن؟!

سوال : خوشگلی ربطی به شعور هم داره ؟!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۲
کلنگ سرسخت

بعضی آدما خیلی جاکشن!

یه جوری باهات حرف میزنن خرت می کنن انگار که دارن بهت لطف می کنن ولی در واقع تا دسته میخان بهت فرو کنن!


some people are really kos kesh, fuk them all

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۰
کلنگ سرسخت

سلام علیکم و رحمه الله جمیعا!

حق و حقیقت ماجرا داشتم یک نشریه درون سازمانی مون رو می خوندم دیدم که افتضاحه!

رسماریده بودن با نوشته هاشون!

عزمم رو جزم کردم و تصمیم گرفتم یک مطلب درست براشون بنویسم و بفرستم تا محظوظ بشن 

انشالله تبارک تعالی به راه راست هدایت شوند!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۳
کلنگ سرسخت

یه دوستی داشتیم این بنده خدا خیلی سن پایین بود، ینی دوست دوستم بود

بعد ما یه دوست مشترکی داشتیم اسمش فروغ بود! 

من همیش شر و ور میگفتم به این فروغ!

اخیرا با هم ازدواج کردن! 

جالبیش اینه دختره 9سال بزرگ تر بود!یعنی یه درصد هم فکر نمی کردم این جور بشه 

خیلی شرمنده شدم به خاطر این که اون بیچاره عاشق بود و هیچ وقت جرات نمی کرد جلوی ما زبون هم باز کنه !

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۳:۰۶
کلنگ سرسخت
یه جا یه کاری رو قبول کردم دو تا همکار 35 و 38 ساله دارم که من پیششون فنچ به حساب میام!
دیروز یکی شون می گفت هیچ وقت فکر نمی کردم تو این سن این قدر آدم حسابگر و درست و درمونی باشی!
حالم اون لحظه شبیه اون خری بود که بهش تیتاب داده باشن

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۳:۰۰
کلنگ سرسخت